تبليغاتX
نیشتمانه که م
نیشتمانه که م
یادداشت

                      

 

                      جريان يا توقف ؟!

 

يك)  فرانتس کافکا مي گويد : "جهان وقتي تغيير شکل مي دهد که چيزي در آن بميرد وچيز ديگر زاده شود .چيزي از پادرآيد و چيز ديگر قد علم کند ."

دو) کلمات مختلف وترکيب آنها با يکديگر در موقعيتهاي فيزيکي مختلف، معاني مختلف مي يابند آنچه سبب تعابير معاني مختلف مي شود در واقع بافت غير زباني يا بافت  موقعيتي است. يعني موقعيتي که درآن اتفاقي رخ مي دهد به شما کمک مي کند تا معني آن اتفاق را دريابيد و يا به عبارت ديگر معني هر اتفاق را به کمک موقعيتي که در آن رخ داده است درمي يابيد .

سه ) مي گويند جهان در حرکت و درگذر است. در تغيير و تحول است ونيز نوشته اند که "هيچ کس نمي تواند دو بار پايش را در يک رود خانه قرار دهد. " ولابد براي اينکه آب در جريان است وحتماً مسيري هم براي جريان آب فراهم است و درنتيجه آن رودخانه اي که براي دومين بار پا در آن قرار   مي گيرد رودخانه ي قبلي نيست ...

چهار) اگر بخواهيم اين جملات را صرف نظر از مفاهيم و تفاسير فلسفي آن از نظر بافت موقعيتي بررسي کنيم اين پرسش به ميان مي آيد که "جريان داشتن آب را به نسبت کدام موقعيت    دريابيم ؟"  به اين معني که اين "رودخانه " در چه موقعيتي به  "رودخانه" ي مورد اشاره تبديل مي شود؟

اگر متهم به بازي هاي زباني نشوم مي توان سوالات زير را مطرح کرد:

آيا همه جا آب در جريان است ؟ آيا همه جا رودخانه اي وجود دارد ؟ به قول زبان شناسان آيا دال هاي "آب"و "رودخانه" هميشه ودر همه ي موقعيت ها به ترتيب بر مدلول هاي "روان بودن" و "مسير جريان آب" و يا مدلول هاي خاص تر "حرکت" و "بستر حرکت" دلالت دارد ؟

پاسخ همه ي اين سوالات (براي من) منفي است .اين رودخانه در بسياري از موارد همان رودخانه ي لحظه ي قبل که حتي رودخانه ي قرن ها قبل است . اين "آب" همه جا در جريان نيست. در بسياري از مكان ها اصلاً رودخانه اي وجود ندارد .

دال هاي "آب" و "رودخانه" در بعضي موقعيت ها هيچ مدلولي ندارند ...

و در نهايت اينکه تغيير و تحول در همه جا و در همه ي موارد وجود ندارد. همه ي مسايل و موضوعات در تغيير نيستند. هنوز هم مي توان موقعيت هايي متصور شد که در آن جرياني و حرکتي وجود ندارد و دركل مي توان حضور کمرنگ انديشه هاي نوين و جريان ساز  را احساس کرد .

دوباره نگاهي بيندازيم به سطر اول اين متن . جمله ي "کافکا" را دوباره بخوانيم و اين بار فکر کنيم و بينديشيم آيا واقعا چيزي از پا در آمده ؟ چيزي قد علم کرده ؟ آ يا جهان تغيير شکل داده است ؟....

پنج) شاعر بزرگ وجاودانه ي هم روزگارمان زنده ياد "احمد شاملو" در پاسخ به سوالي مشابه در مصاحبه اي مي گو يد :  " جهان امروز هماني است که در ما قبل تاريخ بوده  فقط بشر گرفتار طي کردن يک روند شده. مي گويم گرفتار چون اين  روند، روند دلچسبي نبوده همان حلقه هايي که مارکس عنوان کرده بشر پشت سر گذاشته و امروز بشر بيش از  هر زمان ديگر خسته تر، مستاصل تر و نااميد تر همراه با اعمال شاقه   محکوم به زندگي است ..."  

                                                                       تبريز ــ مهر ماه 83

|+| به قلم کاردو شنبه 26 آذر1384 |

نقد فیلم

 

 

 

هم سيخ را بسوزان هم کباب را

 

نگاهی به فيلم مارمولک ساخته کمال تبريزی

 

 

بله ! و اين يك واقعيت بود . سرانجام " مارمولك " آمد" مارمولكي"كه اگرچه با تاخير آمد ولي در هفته ي اول با  بيش از سيصد ميليون تومان فروش (فقط در تهران ) باز هم اين ذهنيت را تقويت كرد كه سليقه ي هنري مردم اين جامعه چيزي متفاوت از نسخه هاي پيچيده شده را مي پسندد.

گفته مي شود طرح اوليه ي فيلم را در اصل  يك روزنامه نگار مشهور طنز پرداز نوشته و در ادامه پيمان قاسم خاني نويسنده جوان و موفق سال هاي اخير فيلمنامه ي كامل آن را نوشته است . او در كارنامه خود فيلم هاي ديگري چون " من زمين را دوست دارم " و " نان، عشق و موتور 1000 " دارد و در سيما هم " پاورچين " را براي مهران مديري نوشته است .

" منوچهر محمدي " قرار است تهيه كننده باشد . اسم محمدي  به  نوعي يادآور جسارت و به عقب راندن خطوط قرمز است . مي گويند او تهيه كننده ي آثاري است كه فقط او اجازه ي تهيه اش را پيدا مي كند : از كرخه تا راين ، زير نور ماه ، ارتفاع پست و آخرين آن هم " مارمولك " .

فيلمنامه ي " مارمولك " را خيلي ها قرار است بسازند كه نمي سازند . فريدون جيراني، رضا ميركريمي و ابراهيم حاتمي كيا از آن كارگرداناني بودند كه مي توانستند پول دار شوند ولي درنهايت قرعه ي فال به نام " كمال تبريزي مي افتد . يادم مي آيد او را با " ليلي با من است " شناختم . فيلمي كه در آن زمان ( وشايد هم هنوز ) حرف تازه اي بود در ميان فيلم هاي دفاع مقدس و موضوع تقريباً لوث شده ي جنگ .

" مارمولك " ساخته شد و 16 بهمن براي اولين بار در جشنواره فجر در سينما استقلال تهران به نمايش درآمد. جشنواره تمام شد و " مارمولك " فقط در بخش فيلمنامه نويسي جايزه ي اصلي جشنواره را به دست آورد و با (.../96) درصد آرا بهترين فيلم از نظر تماشاگران لقب گرفت . " محمدي " به هنگام دريافت جايزه گفت : نمي دانم چرا قسمت چنين است فيلم هايي كه من تهيه مي كنم فقط از نظر تماشاگران انتخاب     مي شود ؟!  جشنواره كه تمام شد انتظارها براي اكران شروع شد . گروه " مارمولك " با شعار " نوروز جايي نرويد ، مارمولك مي آيد " همه را رسماً منتظر كردند.

نوروز آمد ولي " مارمولك " نه ! سينماهاي تهران شب قبل از شروع اكران مجبور شدند همه ي پوسترها و تبليغات فيلم را كه از مدت ها قبل نصب كرده بودند، برداشته و فيلم هاي ديگري را جايگزين كنند .

شايعه توقيف فيلم به سرعت توسط "مصطفي محمودي" ( مدير روابط عمومي معاونت امور سينمايي ) تكذيب شد و منوچهر محمدي در مقابل انبوه سوالات مطرح شده دراين رابطه گفت : مسائل مربوط به" مارمولك " بايد در يك شرايط مناسب و بعد از تعطيلات رسيدگي شود .

جالب اين جاست كه بعد از آن همه تكذيب قاطعانه ي توقيف فيلم، كمال تبريزي در آخرين مصاحبه اش با مجله ي " چلچراغ " به دستور توقيف فيلم توسط حيدريان ( معاونت امور سينمايي ارشاد ) اشاره كرد .

وسرانجام در ارديبهشت ماه فيلمي به نام " مارمولك " كه با سانسور و شايد هم خود سانسوري ( كه خيلي ها معتقدند دراين مورد خاص فرقي با هم ندارد!!) حدود يك دقيقه ي آن كه به قول تهيه كننده ايجاد بدفهمي مي كرد ، آمده بود تا در نمايش عمومي خود همه ي ركوردهاي تاريخ سينما ي ايران رابشكند .

در اين كه "مارمولك" فيلمي است  مهاجم به يك سري از خطوط  قرمز شكي نيست . مي گويند كه در پشت ساخت چنين فيلمي محاسبات و حمايت هاي بالاتري وجود دارد وگرنه دريك شرايط عادي ساخت اين فيلم   امكان پذير نيست . لباسي را كه گل آقا هيچ گاه نتوانست به تصوير و كاريكاتور بكشاند چگونه به شوخي گرفتنش اين گونه ممكن مي شود ؟!

البته بايد از نظر دور نداشت كه مارمولك آن طور كه اغلب ارزيابي مي شود اثري جسورانه نيست و اگرچه مايه هاي كميك در فضايي مرتبط با روحانيت عرضه شده اما بار انتقادي آن نسبت به مسائل موجود چندان قوي نيست.

از سوي ديگر شوخي هاي فيلم نيز بر خلاف نمونه هاي خارجي كه با كشيشان و لباسشان انجام مي شود، در اين فيلم ظاهراً ربطي به لباس روحانيت ندارد و تنها اين تناقض به وجود آمده در شخصيت و لباس يك آدم است كه حوادث خنده داري را به وجود مي آورد.

تبريزي و قاسم خاني در پرداخت سوژه ي مارمولك نگاهي به آثاري چون زائر ( چارلي چاپلين)، توپ هاي سن سباستيان( هانري ورنوي) و حركت خواهرانه و ... داشته اند.

كمال تبريزي معتقد است " از نظر من مارمولك بايستي ده سال پيش ساخته مي شد, درحاليكه از نظرمسئولين فيلمي است براي ده سال بعد. به عقيده من تنها سينما از مردم عقب نيفتاده بلكه مسئولين هم از مردم عقب تر حركت مي كنند . "

سوال اين است كه درچنين شرايطي، با اين نقش تعيين كننده كه لباس مورد اشاره ي تبريزي در جامعه ي ايران دارد و با وجود نفوذ بي شك و شبهه ي حوزه ي علميه ي قم و بزرگان اين حوزه در جهت دهي به مسائل سياسي كشور ، كمال تبريزي چگونه اجازه مي يابد تا وارد حريم تا كنون ممنوعه ي روحانيت شود ؟

كمال تبريزي هنر و سياست را دو فرايند جدا از هم   مي داند و مي گويد : به همين خاطر ما آدم هاي بي ملاحظه اي هستيم وعملكردي بدون در نظر داشتن سياست و يا خواست و صلاحديد افراد بخصوصي داريم و اين را از رسالت فرديمان به حساب مي آوريم تا بر آن چيزي كه در روند اين انقلاب غلط تشخيص مي دهيم انگشت بگذاريم و صادقانه بازگويش كنيم.»

حركت موازي كمال تبريزي بين ساحت اخلاقي و نوع فكاهه ي حاكم بر تصاوير اين نكته را مي رساند كه تبريزي به خوبي حواسش به سيخ و كباب است . او   مي داند كه اگر سيخ را بسوزاند بايد حتماً در جاي ديگر كباب را بسوزاند وگرنه اين است كه در جاهايي از فيلم با نگاهي شيطنت آميز به احكام اخلاقي حرفش را مي گويد. مانند وضعيت احكام شرعي در فضا يا قطب شمال، صيغه، روابط دختر و پسر و . تا اين جا آقاي تبريزي سيخ را سوزاند . اما در جاهايي ديگر بايد كباب را بسوزاند كه مي سوزاند ولي به مانند سوزاندن سيخ هنرمندانه نمي سوزاند . اين جاست كه فيلم از زبان هنري خود دور مي شود و روي به اخلاقيات شعاري مي آورد. نمونه ؟ بله، حتماً ! « عذرا » زني كه قرار است براي رضا پاسپورت جعلي تهيه كند، در استحاله اي سريع و غير منطقي و بدون هيچ دليل عقلي و به دور از هر گونه رابطه ي علي و معلولي توبه مي كند. يا در جايي ديگر، در بيمارستان كه آن روحاني بيمار تعمداً بستر فرار را مهيا مي كند باز فيلم به نوعي شعارگرايي روي مي آورد و به همه ي اين نمونه ها و نمونه هاي ديگر بايد پايان فيلم را اضافه كرد. آن جا كه كارگردان مجبور مي شود ( بله ! مطمئناً مجبور مي شود!) تا با سماجت پيامي به انتهاي فيلم وصل كند.

اما در جاهايي از فيلم، كمال تبريزي سعي مي كند به تصوير كه اساسي ترين ركن سينماست توجه كند و كباب را به شيوه اي بسوزاند كه ما هم از آن لذت ببريم. براي مثال، تصوير كودكي كه از ابتداي فيلم با نگاهي معصومانه رضا مارمولك را همراهي مي كند و در نهايت، رضا لباس روحانيت را به او مي دهد . اين مفهوم چون در قالبي هنري پرداخت شده از آن لذت مي بريم .

تبريزي در مارمولك بارها مي توانست از بازي هاي كلامي فاصله بگيرد و با تصاويري چون آزاد كردن كبوتر، جستجوي رضا به دنبال آدرس خانه، پيرمردي كه با ذهنيت منفي اش نسبت به روحانيت نماز را فرادا مي خواند و مفاهيم تازه تري مطرح كند ولي اين گونه نمي شود و بار كمدي فيلم بيشتر از نوع كلامي است و اين مسئله باعث مي شود تا فيلم فاقد شوخي هاي بصري جذاب باشد. اكثريت قريب به اتفاق لحظاتي كه صداي خنده ي تماشاگران شنيده مي شود زماني است كه يك شوخي كلامي به اجرا گذاشته مي شودو به غير از چند مورد محدود ما نمونه اي از كمدي موقعيت نمي بينيم . البته همين بازي هاي كلامي در چند مورد مانند « راه هاي رسيدن به خدا » و «‌ اهلي كردن » موفق عمل كرده است.

نوآوري هاي فيلم و لحظه هاي خنده دار پر شمار آن در درجه ي اول به دليل مضمون فيلم و حيطه اي مي باشد كه تا كنون به واسطه ي خط قرمز هاي آن دست نخورده باقي مانده است و به اين دليل توفيق هنري خاصي را به دنبال ندارد. اين فيلم در پرداخت سينمايي يك اثر معمولي است و بايد توجه داشت كه فيلم به واسطه ي خنده دار بودن صاحب هيچ امتياز يا ويژگي هنرمندانه نخواهد شد.

بله! فراموش نخواهم كرد و به راستي هم بي انصافي است اگر اين همه از فيلم مارمولك حرف بزنيم ولي از مارمولك فيلم استاد « پرويز پرستويي» حرفي به ميان نياوريم. بازيگري كه بازي هاي جاودانه و خاطره آفرينش در « ليلي با من است » ،‌ « آدم برفي»، «مرد عوضي»، «آژانس شيشه اي» و براي هميشه در ذهن علاقمندان هنر و سينما مي ماند. حال و هوا و گرماي بازي پرستويي، نوع بيان ديالوگ ها و ميميك هاي ظريفش، تن صدا و انعطاف بدني اش همه و همه از او بازيگري ساخته است كه بتوانيم در موردش بگوييم او يا نقشي را بازي نمي كند يا از تمام ظرفيت هاي نقش جهت به كمال رساندن بازي خود استفاده مي كند.

و بالاخره اينكه مارمولك چه مي خواهد بگويد؟ مارمولك شايد مي خواهد بگويد آن هايي كه در انديشه  خط دادن به جامعه اند تنها در صورتي به هدفشان    مي رسند كه پرده ها، حجاب ها و فاصله ها را از ميان بردارند و با جامعه همراه و همگام شوند.

حول و حوش اين فيلم سوالات زيادي مطرح است :

آيا مارمولك فيلمي است در رد و نقد روحانيت و يا فيلمي است كه به نوعي روحانيت واقعي و فراموش شده در جامعه ي امروز را تبليغ مي كند ؟ آيا مارمولك يك درخواست « آزادي » براي جامعه است؟ آيا مارمولك مجوز گرفت تا ثابت شود كه آن آزادي مورد درخواست در جامعه وجود دارد؟ و يا نه ! آيا اين يك فيلم سفارش شده بود و در اين شرايط و اوضاع ( توجه شود به زمان جشنواره كه اندكي قبل از انتخابات مجلس هفتم بود ) به مثابه يك تاكتيك و استراتژي سياسي روي پرده رفت؟ آيا مارمولك معتقد است كه « اين لباس ها بايد آدم را اهلي كند» و واقعاً نكرده است؟ آيا مارمولك واقعاً مي خواهد بگويد كه « تن آدمي شريف است به جان آدميت / نه همين لباس زيباست نشان آدميت » ؟ چرا مارمولك در قم و مشهد و تبريز و اروميه و پس از يك يا چند روز اكران توقيف مي شود ولي در شهري چون تهران همچنان بر روي پرده مي ماند ؟ اين يك بام و دو هواي اوضاع از كجا نشات مي گيرد ؟ چرا باز هم در شعور مردم تهران و ساير شهرها تفاوت  قائل  مي شوند ؟ و

اگر مارمولك را ببينيد و اندكي تامل كنيد مطمئناً سوال هاي بيشتري براي شما مطرح مي شود. سوال هاي بيشتري هم براي ما مطرح  است ولي بگذاريد بحث هاي شفاف تر در اين زمينه را براي جلسات خصوصي خودمان بگذاريم

                                                                                تبريز ــ خرداد 83

* اين مطلب قبلا در مجله دانشجويی صدای جوان ( دانشگاه تبريز) به چاپ رسيده است.

 

|+| به قلم کاردو یکشنبه 20 آذر1384 |

شعر

 

 

 

 

زندگی با سس گوجه

 

 

آمدي که شروعم کني

 

                            در سوتِ داورِ اين قطار...

 

اين فيلم ( کدام اين؟)

 

                 ــ و تا آخرين قطره ي خونمان ... ــ

                   

يا سياه و سفيد است

 

                               وتو 

 

                                     يا سياه مست اين ميدان ...

مي گفتند / يا به عبارتي

 

                        بليطت ،

 

                            بدجوري برده

 

                                            آسمان را هم در کفِ بهشت .

با کي دست / کدام لب ؟

 

                        از سر مهر...

 

                        ــ که بايد برم سر کلاس ــ

 

                                        داده اي / من نگرفتم ؟!

 

                                        که اين گونه مي پرد از باران

 

                                                           هِي چشمانت ؟

 

ــ رنگ...

 

از هر چي رنگه ، که دلم خونه ...

 

که رنگ خونه

 

که چي؟

 

که « دنيا دروغه نازنين »

 

                                     ــ آره جونِ عمه ت !

 

پس تو را به باران

 

اينقدر سخت /ونگير

 

                            من را

نکند

 

      خنده هايمان

 

                          مردود شوند ...

 

يکي دو روز است

 

که تمام / و آن هم در خواب

 

                        شده اي اساسي ...

                   

                        و لطفاً اصرار هم نفرمايم

 

                                              حتي براي دوستي که

 

                                               کمي از جنس عزيز و

 

                                              کمي هم دست دوم!

 

کاسه ي صبرم

 

         ــ شرمنده ــ

 

    لبريزه از نيم کاسه هاي رويش

 

بگذريم از اينکه / وجاده

 

که به ميداني مي رسيم در انتهاي اين شعر

 

و قهوه

 

          که بيشتر به تو حال مي دهد /استمراري

 

                                                          اين آينده فراري !

 

راستي!

 

از قهوه گفتم و ياد جاروبرقي / و يک بار در اين درياي آب شور

 

افتادم / افتاده اي

 

             تا حالا داخل کيسه ي آن؟

 

             که پر از چشم هايي باشد

 

            که غافل از آمبولانس

 

                                     مشغول چريدن باشند ؟

 

ــ اي دل غافل !

 

 

از قافله که باز

 

               در جا مانده اي / مي زني

 

                             اين همه قرعه ي فال را

 

                                         به نامِ عاشق ِديوانه ات !

 

اگر باورتان شد /

 

                         که شد !

 

بس است ديگر !

 

عقلتان، لابد

 

دارد chat   مي کند!

 

اينقدر در قهوه هاي چند سطر قبل

 

فال شده ايد

 

که ديگر نمي شود از سايه ي پاپا جدايتان کرد...

 

گفتند:

 

و آرزوهايتان،

 

        چرا ول در خيابان؟!

 

و احتمالاً تفسيرش اينکه:

 

                      مگر همين خطوط شکسته ي

 

                       « تِل بدم زنگ مي زني ؟! »

 

                        کم نم نم 

 

                              دم به دم 

 

                              شرمنده ي شماره ي کفش هايي

 

                               از خدا بي خبر بود؟

 

ــ اي دل غافل !

 

آب در کوزه و ما

 

                        با چراغ، گرد شهر

 

                                                 دنبال مايو مي گرديم !

 

شنيدند :

 

           / وکي بُوَد مانند پريدن ؟! /

 

که ترانه ها، ديگر

 

دل به دخترانِ بي پرده گذشته

 

                از هياهوي خيابان

 

       نمي بازند

 

                                           آن هم در اين وقت تلف شده !

 

آخر ( يا شايد هم اول )

 

اين همه بُرد / آن گل فروشِ تنها

 

                                   چه گلي به سرتان زده / مگر؟

 

که سطرهاي سياه در سياه شطرنج را

 

گوشه اي مات / ول

 

                           شديد؟

 

به من چه که / اگر

 

از نگاتيوهايتان بيزاريد،

 

يواشکي

 

زندگي را با سس گوجه

 

گوشه اي خلوت، مخلوط کنيد ،

 

بي خيالِ نمک / به اندازه ي موردنياز

 

از سر و صورتتان مي پاشد،

 

   بگذاريد زندگي براي خودش بشورد !

 

باور کنيد / و نکنيد

 

                         تفاوتي نمي کند

 

 چه کسي اول برسد

 

                                       چه کسي کال بماند !

 

چه کسي اولين بار

 

کره ي ماه را

 

در صورت معشوقش / و اديسون هم در چراغِ شيخ

 

کشف کرد ؟

 

                       آره ! اين قطار به مقصد رسيد و

 

                        هر جا که ديديد

 

                        دو دو تا پنج تا نشد

 

                        مطمئن باشيد

 

                                           که از کلاغ خبري هست...

 

                                                      

                                                    تبريز - پاييز ۸۲

 

|+| به قلم کاردو دوشنبه 7 آذر1384 |

داستان کوتاه ( قدیمی )

 

 

 

زير باران

 

 

تنهايي و غريب ! زيرسايبان مغازه اي كز كرده اي تا باران خيست نكند.گهگاهي عابرانی خيس و گريزان از باران ،دقايقي كنارت مي ايستند ‌.و تو همچنا ن چشم به راهي و منتظر و چيزي غريبي نيست اين انتظار براي تو ،آن را ديروزو پريروز هم تجر به كرده اي .

دو نفربه تو نزديك مي شوند . خدا خدا مي كني در دل .زير سايبان مي ا يستند.

ـ جام جها ني رو مي بيني؟ديروز انگليس با سوئدبازي داشت.

: اي بابا ! ما كه ديگه سن و سالي ازمون گذشته .بايد كم كم به فكر اون دنيامون باشيم .

ـ نه اتفاقا"!آدم بايد دلش جوون باشه .اصلا"مي دوني چند نفر اين مسابقات رو از تلويزيون مي بينند ؟

: من فقط مي دونم از وقتي كه شروع شده ،پسرم يك ريز پاي تلويزيون نشسته وداد وهوارمي كشه.ناسلامتي بچه اش قد همين پسره ست, كلاس چهارمه .

و تو حدس مي زني كه به تو اشاره كرده است . چيزي از حرف هايشان حالي نمي‌شوي . فكر مي كني به كلمه ي فوتبال ولي مثل خيلي از سوالهايت بي جواب ولش مي كني .

تند است صداي باران ، به حدي كه تو را نگران شكوفه هاي گيلاس حياط همسايه اتان مي كند . دو نفر ديگر جا را برايت تنگ مي كنند . مجبور مي شوي لبه سايبان بايستي و هر از چند گاهي خيس هم بشوي ! اذيتت نمي كند دود سيگار ولي از سگي كه با لنگه كفش پاره پوره ات بازي مي كند ، چندشت می آيد. دختر سيگارش را مي اندازد:

ـ جلوي كتابخونه كه منتظرت بودم ، همون پرايديه بازم پيداش شد . پسره ي پررو مي خواست كه امشب افتخار بدم مهمونش باشم !

پسر قلاده ي سگ را محكم مي كشد :

ـ پس كتك اون دفعه كافي نبوده ، مي دونم چيكارش كنم .

آرام تر می بارد باران، چون تو صداي كسي را دور و برت نمي شنوي. با خودت فكر مي كني . دوست داري انتظار را ،‌حتي اگر به قيمت اردنگي خوردن از صاحب مغازه اي باشد كه بين همه به تو گيربدهد . مثل آن روز.

مردم با عجله ، خيابان را با باران تنها مي گذارند و تو فكر مي كني كه آن ها شب را با لباس خيس مي خوابند وفردا با سرفه بيدار مي شوند .

به تو نزديك مي شوند سه پسر جوان . صداي بلند و قاه قاه خنده اشان اعصابت را خورد نمي كند . كنارت مي ايستند . كمي مي ترسي . لباس ورزشي آبي رنگي به تن دارند. شيپوري به دست دارد يكي از آن ها و ديگري صورت خودش را آبي كرده است .

ـ هي بچه ! آبيته يا قرمزته ؟

ـ ولش كن بابا اين بيچاره كه سياهته !

ـ ديدي ديدي ديدي ديد ... آفريقا !!

ـ بچه ها ،‌مردم سفيد كننده مي زنن خوشگل بشن ، اين بچه باحال سياه كننده زده .

هر سه مي خندند . آن هم با صداي بلند . و تو معني حرف هاي آن ها را نمي فهمي چون آبي و سياه و قرمز برايت بی معنی است.

ناراحت نيستي . در دل خدا را شكر ميكني كه رفتند. ديروز را يادت مي آيد :

ـ پاشو بچه ! وسايلتو جمع كن . صد بار گفتم سد معبر نكن .

و تو هيچ التماس نكردي . حتي وقتي كه چند لگد به جعبه ي وسايلت زد . يادت مي آيد كه رهگذري كه با ديدن اين صحنه ايستاده بود ، با خنده گفت : « برو عزيزم ، حشيش و هروئين سودش بيشتره . سد معبر هم نمي كنه .»

خوشحال شدي اگر چه منظورش را نفهميدي...

فصل نازنيني است . پر است از باران و شكوفه و قدم زدن . ولي تو برايت مهم نيست كه چه فصلي باشد و چه رنگي. مي گويي كه « بارون مال عاشقاس » شايد هم اين طور شنيده اي .

تو فقط معني انتظار و نيامدن را مي فهمي . انتظار تو پر از قدم زدن نيست . پر است از سكوت و سكون . انتظار تو پر از چرخش عقربه هاي ساعت نيست ، پر است از تحمل وصبر . انتظارت اصلا از جنس آشنايي نيست .نمي داني چه كسي خواهد آمد و چه وقت. فقط اين را ياد گرفته اي كه بايد بماني تابيايد .

چند نفر كنارت مي ايستند . يادت مي آيد كه باران مي بارد . گوش هايت را تيز مي كني و اميدواري كه خودش باشد.

ـ راستي از روزنامه هاچه خبر؟ رفع توقيف نشدند ؟

ـ نمي دونم ، مثل اينكه ما بايد سرمون تو لاك خودمون باشه ! مثل گوساله !!

ـ راستي بچه ها ! شما فكر مي كنيد رييس جمهور امروز تو دانشگاه چي بگه؟ ميگن قراره سخنراني مهمي داشته باشه !

ـ من كه گوشم پره از اين حرفا . آزادي بيان و انديشه ، گفت و گوي تمدن ها ، اجراي قانون اساسي ...

ـ من كه فكر مي كنم مشكل ما اين چرت و پرت ها نيست . ما هنوز تو كشورمون پر از بچه هاي بدبخت و فلك زده ايه كه بايد به خاطر زنده موندن صبح تا شب كار كنند .

ياد خودت مي افتي . خوب مي داني معني فلك زده و بدبخت را . اين كلمات را از زبان مادرت شنيده اي وقتي كه تو دلت آبگوشت خواسته . ولي از قانون چيزي نمي داني فقط ياد حرف همسايه اتان مي افتي آن روزها كه چند ماه بود مادرت به خانه برنگشته بود و آن ها از قانون و جرم حرف مي زدند . فكرش را كه مي كني اصلا براي تو قانون چيز خوبي نبوده است.

خيلي وقت ها منتظر مي ماني و كسي نمي آيد ولي ياد گرفته اي كه دست خالي پيش مادرت برنگردي . همين است كه مي ايستي و صبر مي كني . چون مي داني كه اگر تحمل نكني بايد گرسنه خوابيدن خواهر و برادرت را تحمل كني وآن تحملش سخت تر است. آن شب ها را خوب به ياد داري كه مادرت تنهايتان مي گذارد و خواهر چهار ساله ات بهانه اش را مي گيرد و تو يك جواب بيشتر نداري : « مامان رفته آبگوشت بياره» و مادر فردا با پول و آبگوشت برمي گردد.

مي داني كه اگر دست پر برگردي ، ديگر مادرت بهانه اي ندارد كه شب تنهايتان بگذارد . درست است كه نهار آبگوشت نمي خوري ولي مهم اين است كه مادرت شب پيشتان بوده است .

باران بندآمده ولي تو هيچ وقت رنگين كمان را دوست نداشته اي .

ـ بيب .... بيب .... بيب .... ! كو چولو مياي دي دي بازي ؟!

صداي كلفتش از فكر درت مي آورد . خوشحال مي شوي . با دستش محكم تكانت مي دهد .

ـ ماشينمو واكس مي زني ؟

وتو مي خندي . از ته دل . ديگر تنها نيستي . زير سايبان بوده اي ولي در امان نبوده اي از لطافت قطرات باران .اسباب بازي اش را روي زانويت مي گذاري و بادستمال تميزش مي كني . مشتاقانه نگاهت مي كند ولي تو نمي تواني متوجه بشوي.با واكس ماشين اسباب بازي را سياه مي كني . او هم از ته دل مي خندد . مي فهمي كه او هم تنها بوده است .

خوشحال مي شوي. فكر مي كني كه اگر پيش مادرت برگردي ، دست خالي برنگشته اي و اگر برايش ماجرا را تعريف كني او شب تنهايتان نمي گذارد . مهم نيست كه فردا آبگوشت نخواهيد داشت .

وسايلت را جمع مي كني . بند جعبه را روي شانه ات مي اندازي . عصاي سفيد تاشو ات را از داخل جعبه در مي آوري و به طرف خانه به راه مي افتي ...

فرداي ديروز است . ديگر جعبه ي وسايلت را همراه نداري. امروز نهارآبگوشت داريد . ديشب دوباره خواهرت بهانه ي مادرت را گرفت .

ديگر سد معبر نمي كني ، چون معني حشيش و هروئين را فهميده اي ...

 

                                                                  مريوان - تابستان ۸۱

 

|+| به قلم کاردو جمعه 4 آذر1384 |

افتتاحیه...

                       

 

 

                

      سعديا گر همه شب شرح غمش خواهي گفت

              شب به پايان رود و شرح به پايان نرود

شب بود و باران باريده بود...کسي در کوچه هاي شهر آواز مي خواند...باران مي باريد و کسي چترش را لاي ترانه ها گم کرده بود...شب بود و کسي همه ي واژهايش را بخشيده بود به باران و خودش...وخودش بي چتر و بي واژه آواز مي خواند...شب بود،باران مي باريد، کسي در کوچه هاي شهر قدم مي زد ، کسي که باران را خيس کرده بود...شب بود و باران ــ در به در ــ ترانه ها را در پي يافتن چتري ورق مي زد...

شب بود ... باران مي باريد...کسي آواز مي خواند... و باران ، شعري سروده بود براي اينکه خيس نشود...

 


 

مدت ها از آن روز مي گذرد که اولين وبلاگم را با عنوان تا ئه و درست کردم، آن روزها هنوز پايم به محيط دانشگاه نرسيده بود، هر از چند گاهي به حساب جيب پدر کانکت مي شدم و وبلاگ را به روز مي کردم.

به دانشگاه که رسيدم سرگرم بازي هاي ديگري شدم : نشريه دانشجويي، انجمن علمي، برنامه هاي فرهنگي و ...

و اکنون بعد از گذشت دو سال، با توقف توقيف گونه ( و يا شايد توقيف توقف گونه !) نشريه، منفعل شدن بي دليل انجمن ها و بي علاقگي روزافزون دانشجويان نسبت به برنامه هاي فرهنگي، حرف هاي گفته و ناگفته و مطالب منتشر شده و نشده اي که روي هم جمع شده بود، فضايي را براي انتشار مي طلبيد، فضايي که مجازي بودنش بدون شک مي توانست پيام آور آزادي و راحتي بيشتري باشد.

افزون بر اين، تشويق ها ، اظهار محبت ها و اصرارهاي بزرگوارانه ي دوستاني که هر از چند گاهي ــ و صرفاٌ از روي لطف ــ سراغي از نوشته هاي تازه ام مي گرفتند و بر ايجاد وبلاگي براي گردهم آمدن اين نوشته ها تاکيد داشتند، بنده را بر آن داشت که در اين روزها که فضاي حاکم بر نشريات ــ چه دانشجويي و چه سراسري ــ فضايي پر از ترس و ابهام و نااميدي است، در وبلاگي که مشاهده مي کنيد اقدام به انتشار مجموعه ي کارهايي بنمايم که در قالب شعر، داستان، نقد ادبي، ترجمه، يادداشت، طنز و... به رشته ي تحرير در آمده است.

نيازي به توضيح نيست که وبلاگ را محدود به قالب و نوع خاصي از نوشتار نکرده ام. آنچه اقتضاي حال است در وبلاگ مشاهده خواهد شد و آنچه در وبلاگ مشاهده مي شود بي گمان اقتضاي درون و دوران است.

به مانند وبلاگ قبلي ام و به دليل موجه پيوند ناگسستني ام با زبان مادري، عنوان وبلاگ به زبان کردي است و اين بار:«نيشتمانه که م  ».  « نيشتمان » در زبان کردی به معني سرزمين مي باشد.

قرار بر اين است که « نيشتمانه که م » پايدار و ماندگار باشد. نظراتتان، نقدهايتان و توصيه هايتان بدون شک اميد بزرگي است.

وظيفه ي خود مي دانم از همه عزيزاني که مستقيم يا غير مستقيم ياريگر بنده بوده و هستند، بخصوص دوستان عزيزم در انجمن فرهنگي ـ ادبي مريوان تشکر کنم.

                                                   کاردو رحمان زاده ــ آذر ۱۳۸۴

 

|+| به قلم کاردو چهارشنبه 2 آذر1384 |

به جای وضو ...

                                 يا حق...

قرار بر اين بود كه وبلاگم را با غزلي افتتاح كنم. ماندم از بين اين همه عاشقي و شيدايي و ديوانگي كدام حديث را برگزينم. ديوان ها را ورق زدم تا اينكه ... تصميم گرفتم به جاي انتخاب غزلي از يك شاعر، ابياتي را از چند شاعر برگزينم تا وبلاگم به لطف عطر خيال بزرگانمان، افتتاح مباركي داشته باشد... شما را با حافظ و سعدي و عطار ومولانا و عراقي و قره العين  تنها مي گذارم....


 

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد

                                         يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد

هركه او نكند فهمي زين كلك خيال انگيز

                                     نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد

جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند

                                              در دايره ي قسمت اوضاع چنين باشد


 بگذار تا مقابل روي تو بگذريم

                                             دزديده درشمايل خوب تو بنگريم

شوق است در جدايي و جورست در نظر

                                         هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم

گفتي زخاك بيشترند اهل عشق من

                                      از خاك بيشتر نه ، كه از خاك كمتريم


 جانا حديث حسنت در داستان نگنجد

                                   رمزي ز راز عشقت در صد زبان نگنجد

جولانگه جلالت در كوي دل نباشد

                                     جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد

سودای زلف و خالت در هر خيال نايد

                                      انديشه ی وصالت جز در گمان نگنجد


   بُوَد آيا كه خرامان ز درم باز آيي؟

                                        گره از كار فروبسته ي ما بگشايي؟

نظري كن كه به جان آمدم از دلتنگي

                                         گذري كن كه خيالي شدم از تنهايي

بس كه سوداي سرزلف تو پختم به خيال

                                    عاقبت چون سر زلف تو شدم سودايي


 رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن

                                               ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

مائيم و موج سودا شب تا به روز تنها

                                     خواهي بيا ببخشا، خواهي برو جفا كن

دردي است غير مردن ، آن را دوا نباشد

                                  پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن


 گر به تو افتدم نظر ، چهره به چهره رو به رو

                                شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو

مهرِ تو را دل حزين بافته با قماش جان

                         رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار و پو به پو

 

....

 

|+| به قلم کاردو سه شنبه 1 آذر1384 |