تبليغاتX
نیشتمانه که م
نیشتمانه که م
داستان کوتاه ( قدیمی )

 

 

 

زير باران

 

 

تنهايي و غريب ! زيرسايبان مغازه اي كز كرده اي تا باران خيست نكند.گهگاهي عابرانی خيس و گريزان از باران ،دقايقي كنارت مي ايستند ‌.و تو همچنا ن چشم به راهي و منتظر و چيزي غريبي نيست اين انتظار براي تو ،آن را ديروزو پريروز هم تجر به كرده اي .

دو نفربه تو نزديك مي شوند . خدا خدا مي كني در دل .زير سايبان مي ا يستند.

ـ جام جها ني رو مي بيني؟ديروز انگليس با سوئدبازي داشت.

: اي بابا ! ما كه ديگه سن و سالي ازمون گذشته .بايد كم كم به فكر اون دنيامون باشيم .

ـ نه اتفاقا"!آدم بايد دلش جوون باشه .اصلا"مي دوني چند نفر اين مسابقات رو از تلويزيون مي بينند ؟

: من فقط مي دونم از وقتي كه شروع شده ،پسرم يك ريز پاي تلويزيون نشسته وداد وهوارمي كشه.ناسلامتي بچه اش قد همين پسره ست, كلاس چهارمه .

و تو حدس مي زني كه به تو اشاره كرده است . چيزي از حرف هايشان حالي نمي‌شوي . فكر مي كني به كلمه ي فوتبال ولي مثل خيلي از سوالهايت بي جواب ولش مي كني .

تند است صداي باران ، به حدي كه تو را نگران شكوفه هاي گيلاس حياط همسايه اتان مي كند . دو نفر ديگر جا را برايت تنگ مي كنند . مجبور مي شوي لبه سايبان بايستي و هر از چند گاهي خيس هم بشوي ! اذيتت نمي كند دود سيگار ولي از سگي كه با لنگه كفش پاره پوره ات بازي مي كند ، چندشت می آيد. دختر سيگارش را مي اندازد:

ـ جلوي كتابخونه كه منتظرت بودم ، همون پرايديه بازم پيداش شد . پسره ي پررو مي خواست كه امشب افتخار بدم مهمونش باشم !

پسر قلاده ي سگ را محكم مي كشد :

ـ پس كتك اون دفعه كافي نبوده ، مي دونم چيكارش كنم .

آرام تر می بارد باران، چون تو صداي كسي را دور و برت نمي شنوي. با خودت فكر مي كني . دوست داري انتظار را ،‌حتي اگر به قيمت اردنگي خوردن از صاحب مغازه اي باشد كه بين همه به تو گيربدهد . مثل آن روز.

مردم با عجله ، خيابان را با باران تنها مي گذارند و تو فكر مي كني كه آن ها شب را با لباس خيس مي خوابند وفردا با سرفه بيدار مي شوند .

به تو نزديك مي شوند سه پسر جوان . صداي بلند و قاه قاه خنده اشان اعصابت را خورد نمي كند . كنارت مي ايستند . كمي مي ترسي . لباس ورزشي آبي رنگي به تن دارند. شيپوري به دست دارد يكي از آن ها و ديگري صورت خودش را آبي كرده است .

ـ هي بچه ! آبيته يا قرمزته ؟

ـ ولش كن بابا اين بيچاره كه سياهته !

ـ ديدي ديدي ديدي ديد ... آفريقا !!

ـ بچه ها ،‌مردم سفيد كننده مي زنن خوشگل بشن ، اين بچه باحال سياه كننده زده .

هر سه مي خندند . آن هم با صداي بلند . و تو معني حرف هاي آن ها را نمي فهمي چون آبي و سياه و قرمز برايت بی معنی است.

ناراحت نيستي . در دل خدا را شكر ميكني كه رفتند. ديروز را يادت مي آيد :

ـ پاشو بچه ! وسايلتو جمع كن . صد بار گفتم سد معبر نكن .

و تو هيچ التماس نكردي . حتي وقتي كه چند لگد به جعبه ي وسايلت زد . يادت مي آيد كه رهگذري كه با ديدن اين صحنه ايستاده بود ، با خنده گفت : « برو عزيزم ، حشيش و هروئين سودش بيشتره . سد معبر هم نمي كنه .»

خوشحال شدي اگر چه منظورش را نفهميدي...

فصل نازنيني است . پر است از باران و شكوفه و قدم زدن . ولي تو برايت مهم نيست كه چه فصلي باشد و چه رنگي. مي گويي كه « بارون مال عاشقاس » شايد هم اين طور شنيده اي .

تو فقط معني انتظار و نيامدن را مي فهمي . انتظار تو پر از قدم زدن نيست . پر است از سكوت و سكون . انتظار تو پر از چرخش عقربه هاي ساعت نيست ، پر است از تحمل وصبر . انتظارت اصلا از جنس آشنايي نيست .نمي داني چه كسي خواهد آمد و چه وقت. فقط اين را ياد گرفته اي كه بايد بماني تابيايد .

چند نفر كنارت مي ايستند . يادت مي آيد كه باران مي بارد . گوش هايت را تيز مي كني و اميدواري كه خودش باشد.

ـ راستي از روزنامه هاچه خبر؟ رفع توقيف نشدند ؟

ـ نمي دونم ، مثل اينكه ما بايد سرمون تو لاك خودمون باشه ! مثل گوساله !!

ـ راستي بچه ها ! شما فكر مي كنيد رييس جمهور امروز تو دانشگاه چي بگه؟ ميگن قراره سخنراني مهمي داشته باشه !

ـ من كه گوشم پره از اين حرفا . آزادي بيان و انديشه ، گفت و گوي تمدن ها ، اجراي قانون اساسي ...

ـ من كه فكر مي كنم مشكل ما اين چرت و پرت ها نيست . ما هنوز تو كشورمون پر از بچه هاي بدبخت و فلك زده ايه كه بايد به خاطر زنده موندن صبح تا شب كار كنند .

ياد خودت مي افتي . خوب مي داني معني فلك زده و بدبخت را . اين كلمات را از زبان مادرت شنيده اي وقتي كه تو دلت آبگوشت خواسته . ولي از قانون چيزي نمي داني فقط ياد حرف همسايه اتان مي افتي آن روزها كه چند ماه بود مادرت به خانه برنگشته بود و آن ها از قانون و جرم حرف مي زدند . فكرش را كه مي كني اصلا براي تو قانون چيز خوبي نبوده است.

خيلي وقت ها منتظر مي ماني و كسي نمي آيد ولي ياد گرفته اي كه دست خالي پيش مادرت برنگردي . همين است كه مي ايستي و صبر مي كني . چون مي داني كه اگر تحمل نكني بايد گرسنه خوابيدن خواهر و برادرت را تحمل كني وآن تحملش سخت تر است. آن شب ها را خوب به ياد داري كه مادرت تنهايتان مي گذارد و خواهر چهار ساله ات بهانه اش را مي گيرد و تو يك جواب بيشتر نداري : « مامان رفته آبگوشت بياره» و مادر فردا با پول و آبگوشت برمي گردد.

مي داني كه اگر دست پر برگردي ، ديگر مادرت بهانه اي ندارد كه شب تنهايتان بگذارد . درست است كه نهار آبگوشت نمي خوري ولي مهم اين است كه مادرت شب پيشتان بوده است .

باران بندآمده ولي تو هيچ وقت رنگين كمان را دوست نداشته اي .

ـ بيب .... بيب .... بيب .... ! كو چولو مياي دي دي بازي ؟!

صداي كلفتش از فكر درت مي آورد . خوشحال مي شوي . با دستش محكم تكانت مي دهد .

ـ ماشينمو واكس مي زني ؟

وتو مي خندي . از ته دل . ديگر تنها نيستي . زير سايبان بوده اي ولي در امان نبوده اي از لطافت قطرات باران .اسباب بازي اش را روي زانويت مي گذاري و بادستمال تميزش مي كني . مشتاقانه نگاهت مي كند ولي تو نمي تواني متوجه بشوي.با واكس ماشين اسباب بازي را سياه مي كني . او هم از ته دل مي خندد . مي فهمي كه او هم تنها بوده است .

خوشحال مي شوي. فكر مي كني كه اگر پيش مادرت برگردي ، دست خالي برنگشته اي و اگر برايش ماجرا را تعريف كني او شب تنهايتان نمي گذارد . مهم نيست كه فردا آبگوشت نخواهيد داشت .

وسايلت را جمع مي كني . بند جعبه را روي شانه ات مي اندازي . عصاي سفيد تاشو ات را از داخل جعبه در مي آوري و به طرف خانه به راه مي افتي ...

فرداي ديروز است . ديگر جعبه ي وسايلت را همراه نداري. امروز نهارآبگوشت داريد . ديشب دوباره خواهرت بهانه ي مادرت را گرفت .

ديگر سد معبر نمي كني ، چون معني حشيش و هروئين را فهميده اي ...

 

                                                                  مريوان - تابستان ۸۱

 

|+| به قلم کاردو جمعه 4 آذر1384 |