![]() نیشتمان در زبان کردی به معنی سرزمین می باشد."نیشتمانه که م " تنها قسمتی اندک از همه ی آن چیزهایی است که سرزمینم به من بخشیده . این وبلاگ قبل از آنکه ادعا داشته باشد دغدغه دارد. دغدغه ی بزرگ شدن. دغدغه ی وسیع شدن و ....
ایمیل من آرشیو مطالب قدیمی آرشیو مطالب قدیمی
آرشیو موضوعی
جستجو در وبلاگ
یاران
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
روی خط:
تعداد بازديدها: RSS
|
نیشتمانه که م
داستان کوتاه ( قدیمی )
زير باران تنهايي و غريب ! زيرسايبان مغازه اي كز كرده اي تا باران خيست نكند.گهگاهي عابرانی خيس و گريزان از باران ،دقايقي كنارت مي ايستند .و تو همچنا ن چشم به راهي و منتظر و چيزي غريبي نيست اين انتظار براي تو ،آن را ديروزو پريروز هم تجر به كرده اي . دو نفربه تو نزديك مي شوند . خدا خدا مي كني در دل .زير سايبان مي ا يستند. ـ جام جها ني رو مي بيني؟ديروز انگليس با سوئدبازي داشت. : اي بابا ! ما كه ديگه سن و سالي ازمون گذشته .بايد كم كم به فكر اون دنيامون باشيم . ـ نه اتفاقا"!آدم بايد دلش جوون باشه .اصلا"مي دوني چند نفر اين مسابقات رو از تلويزيون مي بينند ؟ : من فقط مي دونم از وقتي كه شروع شده ،پسرم يك ريز پاي تلويزيون نشسته وداد وهوارمي كشه.ناسلامتي بچه اش قد همين پسره ست, كلاس چهارمه . و تو حدس مي زني كه به تو اشاره كرده است . چيزي از حرف هايشان حالي نميشوي . فكر مي كني به كلمه ي فوتبال ولي مثل خيلي از سوالهايت بي جواب ولش مي كني . تند است صداي باران ، به حدي كه تو را نگران شكوفه هاي گيلاس حياط همسايه اتان مي كند . دو نفر ديگر جا را برايت تنگ مي كنند . مجبور مي شوي لبه سايبان بايستي و هر از چند گاهي خيس هم بشوي ! اذيتت نمي كند دود سيگار ولي از سگي كه با لنگه كفش پاره پوره ات بازي مي كند ، چندشت می آيد. دختر سيگارش را مي اندازد: ـ جلوي كتابخونه كه منتظرت بودم ، همون پرايديه بازم پيداش شد . پسره ي پررو مي خواست كه امشب افتخار بدم مهمونش باشم ! پسر قلاده ي سگ را محكم مي كشد : ـ پس كتك اون دفعه كافي نبوده ، مي دونم چيكارش كنم . آرام تر می بارد باران، چون تو صداي كسي را دور و برت نمي شنوي. با خودت فكر مي كني . دوست داري انتظار را ،حتي اگر به قيمت اردنگي خوردن از صاحب مغازه اي باشد كه بين همه به تو گيربدهد . مثل آن روز. مردم با عجله ، خيابان را با باران تنها مي گذارند و تو فكر مي كني كه آن ها شب را با لباس خيس مي خوابند وفردا با سرفه بيدار مي شوند . به تو نزديك مي شوند سه پسر جوان . صداي بلند و قاه قاه خنده اشان اعصابت را خورد نمي كند . كنارت مي ايستند . كمي مي ترسي . لباس ورزشي آبي رنگي به تن دارند. شيپوري به دست دارد يكي از آن ها و ديگري صورت خودش را آبي كرده است . ـ هي بچه ! آبيته يا قرمزته ؟ ـ ولش كن بابا اين بيچاره كه سياهته ! ـ ديدي ديدي ديدي ديد ... آفريقا !! ـ بچه ها ،مردم سفيد كننده مي زنن خوشگل بشن ، اين بچه باحال سياه كننده زده . هر سه مي خندند . آن هم با صداي بلند . و تو معني حرف هاي آن ها را نمي فهمي چون آبي و سياه و قرمز برايت بی معنی است. ناراحت نيستي . در دل خدا را شكر ميكني كه رفتند. ديروز را يادت مي آيد : ـ پاشو بچه ! وسايلتو جمع كن . صد بار گفتم سد معبر نكن . و تو هيچ التماس نكردي . حتي وقتي كه چند لگد به جعبه ي وسايلت زد . يادت مي آيد كه رهگذري كه با ديدن اين صحنه ايستاده بود ، با خنده گفت : « برو عزيزم ، حشيش و هروئين سودش بيشتره . سد معبر هم نمي كنه .» خوشحال شدي اگر چه منظورش را نفهميدي... فصل نازنيني است . پر است از باران و شكوفه و قدم زدن . ولي تو برايت مهم نيست كه چه فصلي باشد و چه رنگي. مي گويي كه « بارون مال عاشقاس » شايد هم اين طور شنيده اي . تو فقط معني انتظار و نيامدن را مي فهمي . انتظار تو پر از قدم زدن نيست . پر است از سكوت و سكون . انتظار تو پر از چرخش عقربه هاي ساعت نيست ، پر است از تحمل وصبر . انتظارت اصلا از جنس آشنايي نيست .نمي داني چه كسي خواهد آمد و چه وقت. فقط اين را ياد گرفته اي كه بايد بماني تابيايد . چند نفر كنارت مي ايستند . يادت مي آيد كه باران مي بارد . گوش هايت را تيز مي كني و اميدواري كه خودش باشد. ـ راستي از روزنامه هاچه خبر؟ رفع توقيف نشدند ؟ ـ نمي دونم ، مثل اينكه ما بايد سرمون تو لاك خودمون باشه ! مثل گوساله !! ـ راستي بچه ها ! شما فكر مي كنيد رييس جمهور امروز تو دانشگاه چي بگه؟ ميگن قراره سخنراني مهمي داشته باشه ! ـ من كه گوشم پره از اين حرفا . آزادي بيان و انديشه ، گفت و گوي تمدن ها ، اجراي قانون اساسي ... ـ من كه فكر مي كنم مشكل ما اين چرت و پرت ها نيست . ما هنوز تو كشورمون پر از بچه هاي بدبخت و فلك زده ايه كه بايد به خاطر زنده موندن صبح تا شب كار كنند . ياد خودت مي افتي . خوب مي داني معني فلك زده و بدبخت را . اين كلمات را از زبان مادرت شنيده اي وقتي كه تو دلت آبگوشت خواسته . ولي از قانون چيزي نمي داني فقط ياد حرف همسايه اتان مي افتي آن روزها كه چند ماه بود مادرت به خانه برنگشته بود و آن ها از قانون و جرم حرف مي زدند . فكرش را كه مي كني اصلا براي تو قانون چيز خوبي نبوده است. خيلي وقت ها منتظر مي ماني و كسي نمي آيد ولي ياد گرفته اي كه دست خالي پيش مادرت برنگردي . همين است كه مي ايستي و صبر مي كني . چون مي داني كه اگر تحمل نكني بايد گرسنه خوابيدن خواهر و برادرت را تحمل كني وآن تحملش سخت تر است. آن شب ها را خوب به ياد داري كه مادرت تنهايتان مي گذارد و خواهر چهار ساله ات بهانه اش را مي گيرد و تو يك جواب بيشتر نداري : « مامان رفته آبگوشت بياره» و مادر فردا با پول و آبگوشت برمي گردد. مي داني كه اگر دست پر برگردي ، ديگر مادرت بهانه اي ندارد كه شب تنهايتان بگذارد . درست است كه نهار آبگوشت نمي خوري ولي مهم اين است كه مادرت شب پيشتان بوده است . باران بندآمده ولي تو هيچ وقت رنگين كمان را دوست نداشته اي . ـ بيب .... بيب .... بيب .... ! كو چولو مياي دي دي بازي ؟! صداي كلفتش از فكر درت مي آورد . خوشحال مي شوي . با دستش محكم تكانت مي دهد . ـ ماشينمو واكس مي زني ؟ وتو مي خندي . از ته دل . ديگر تنها نيستي . زير سايبان بوده اي ولي در امان نبوده اي از لطافت قطرات باران .اسباب بازي اش را روي زانويت مي گذاري و بادستمال تميزش مي كني . مشتاقانه نگاهت مي كند ولي تو نمي تواني متوجه بشوي.با واكس ماشين اسباب بازي را سياه مي كني . او هم از ته دل مي خندد . مي فهمي كه او هم تنها بوده است . خوشحال مي شوي. فكر مي كني كه اگر پيش مادرت برگردي ، دست خالي برنگشته اي و اگر برايش ماجرا را تعريف كني او شب تنهايتان نمي گذارد . مهم نيست كه فردا آبگوشت نخواهيد داشت . وسايلت را جمع مي كني . بند جعبه را روي شانه ات مي اندازي . عصاي سفيد تاشو ات را از داخل جعبه در مي آوري و به طرف خانه به راه مي افتي ... فرداي ديروز است . ديگر جعبه ي وسايلت را همراه نداري. امروز نهارآبگوشت داريد . ديشب دوباره خواهرت بهانه ي مادرت را گرفت . ديگر سد معبر نمي كني ، چون معني حشيش و هروئين را فهميده اي ... مريوان - تابستان ۸۱ |+| به قلم کاردو جمعه 4 آذر1384
|